درباره این وب لاگ


تماس با ما

 

لینک دوستان

 

 
 
 
ساقی ار باده از اين دست به جام اندازد....
شنبه ٢٧ امرداد ،۱۳۸٦

بگو چگونه توان برد سوی دفتر دست؟

شراره می‌کشدم آتش از قلم در دست

که با نوشتن نامت شود معطر دست؟

قلم که عود نبود آخر این چه خاصیتی است 

شکوه نام تو را حور می‌برد بر دست

حدیث حسن تو را نور می برد بر دوش

و گرنه بود شما را به آب کوثر دست

چنین به آب زدن، امتحان غیرت بود

به ذوالفقار مگر برده است حیدر دست؟

چو دست برد به تیغ، آسمانیان گفتند:

طناب شد فلک و دشت سراسر دست

برای آن‌که بیفتد به کار یار، گره 

شد اسب، کشتی و آن دشت، بَحر و لنگر دست

چو فتنه موج زد از هر کران و راهش بست

به روز واقعه بردارد از برادر دست

برید باد دو دستی که با امید امان

چنین معامله‌ای داده است کم‌تر دست

فرشته گفت: بینداز دست و دوست بگیر

نزیبد آخر بر قامت صنوبر دست

صنوبری ِ تو و سروی، به دست حاجت نیست

به حمل طعمه نیاید به کار، دیگر دست

چو شیر، طعمه به دندان گرفت و دست افتاد

به اتفاق به دندان گرفت لشکر دست

گرفت تا که به دندان، ابوالفضایل مشک

اگر نداشت، چه اندیشه داشت در سر، دست؟

هوای ماندن و بردن به خیمه، آبِ زلال

که تر نشد لب اطفال خیل و شد تر، دست

مگر نیامدنِ دست از خجالت بود

شنیده بود: شود بال، روز محشر، دست

به خون چو جعفر طیار بال و پر می‌زد

وزین حدیث، چه حالی دهد به مادر دست؟

حکایت تو به ام‌البنین که خواهد گفت

فدای همت مردی که داد آخر دست

به همدلی، همه کس دست می‌دهد اول

که از وجود گلی چون تو گشت پرپر دست

در آن سموم خزان آن‌قدر عجیب نبود

جواز طوف و زیارت دهد مرا گر دست

به پایبوس تو آیم به سر، به گوشه‌ی چشم

نه افتخار زیارت دهد مکرر دست

نه احتمال صبوری دهد پیاپی پای

ز پیک یار چه سرباز می‌زنی هر دست؟

به حکم شاه دل ای خواجه، خشت جان بگذار

حریف عشق چنین می‌دهد به دلبر دست

به دوست هر چه دهد، اهل دل نگیرد باز

ابولفضل زرویی نصرآباد

رضا

سبو دهیدم پیاپی که پایان آمد غمهای من
پنجشنبه ٢٥ امرداد ،۱۳۸٦

آن شب قدری که گويند اهل خلوت امشب است                        يارب اين تاثير دولت از کدامين کوکب است

تا بگيسيوی تو دست ناسزايان کم رسد                                   هر دلی از حلقه يی در ذکر يارب يارب است

کشتهء چاه زنخدان توام کز هرطرف                                         صدهزارش گردن جان زير طوق غبغب است

شهسوار من که مه آينه دار روی اوست                                    تاج خورشيد بلندش خاک نعل مرکب است

تاب خوی بر عارضش بين کافتاب گرم رو                                    در هوای آن عرق تا هست هرروزش تب است

من نخواهم کرد ترک لعل يار و جام می                                     زاهدان معذور داريدم که اينم مذهب است

اندر آن موکب که بر پشت صبا بندند زين                                    با سليمان چون برانم من که مورم مرکب است

آب حيوانش ز منقار بلاغت می چکد                                         زاغ کلک من بنام ايزد چه عالی مشرب است

آنکه ناوک بر دل من زير چشمی می زند                                   قوت جان حافظش در خندهء زير لب است!

به عشق روی حبیبم سراپا مست و دیوانه ام

اگر که ساقی حسین است همیشه عبد میخانه ام

تا به راهت راهیم

فارغ از گمراهی ام

گر زند سنگم فلک

.....

رضا

مسيح من
چهارشنبه ۱٧ امرداد ،۱۳۸٦

*می دونم دیگه کسی حال خوندن مطلب بلند رو نداره! از بس که کارهای واجب تر و مهم تری داره. ولی به نظر من این مطلب خوندن داره. من که خیلی لذت بردم. یک تکه از کتاب «خدا خانه دارد» خانم فاطمه شهیدی است. از خوندنش ضرر نکردم.ضررنمی کنید.

لیلت عزیزم!

سلام کریسمس مبارک سالهایت چون شاخه های کاج سبز روزهایت چون چراغهای روی شاخه رنگی باد!
نمیدانم چندمین کرسمس است که برایت نامه مینویسم نامه هائی که به تو نمیرسند. نامه هائی که تا ژانویه ی بعد روی میزم میمانند.
لیلت شاید اسم و شماره ی تلفن من در دفتر تلفن تو خط خورده باشد ولی من هنوز هر کریسمس به حرفهای تو فکر میکنم. به شب ان مهمانی زیر درخت بید حیاطتان! یادت هست؟ نشستیم کف حیات. زانوهایمان در حلقه ی دستها. تکیه دادیم به دیوار پشت سر و گذاشتیم موهای بید دور و برمان برقصند. گفتی:«بیا عشقهایمان روی یک سفره بریزیم. بعد هر دو با هم لقمه برداریم بدون اینکه فکر کنیم این را تو آورده ای یا من.» گفتم:«قبول»
تو شروع کردی. با شوق با اشک با التهاب از عشق گفتی. از مسیح خودت! آن مهربان ناصری. تمام روح ۱۸ سالگی ات را تسخیر کرده بود. همچنانکه «او» مرا! من خیره در سایه ی وهم انگیز رقص شاخه ها تمام سهم تو را از عشق خوردم. بی آنکه سهم خودم را برای تو در سفره بگذارم. بی آنکه از او حرفی بزنم. گفتی:«پس بگو!» نتوانستم و نگفتم.تو قهر کردی. سفره را بستی. گرسنه رفتی. من همانجا ماندم گریه کردم تا صبح!
لیلت! من سالهاست به نیمه ی نا تمام آن مهمانی فکر میکنم. من سالهاست که دلم میخواهد آن حرفها را تمام کنم.ولی باز میترسم. درست همانطور که آن شب ترسیدم.
عزیز مسیح تو در دسترس بود. باور کردنی. نزدیک. ولی مسیح من نبود !کسی اگر خار در چشمش باشد و استخوان در گلویش لمس کردنش آسان نیست. هست؟
مسیح من پیغمبری بود که با معجزه هم نمیشد باورش کرد. چیزی اگر میگفتم تو فکر میکردی تخیل شاعرانه ی من است و او خیال نبود. او شاعرانه تر از تخیل من از تخیل من است.
من امشب برای اینکه باز تو را نزدیک احساس کنم تمام انجیل را وررق زدم. کلمه به کلمه ی مسیحت را نفس کشیدم. بعد انجیل را بستم. خواستم بخوابم. نشد. بالشم آهسته خیس شد. مسیح سختگیر من اینسو ایستاده بود و مسیح سهلگیر تو آن سو ! و من لابه لای تصویر دو مرد میگریستم:
حواریون نشسته بودند. مسیحت آب آورد پای همه را شست. با لطف و مهربانی ای که تنها از پسر مریم برمیامد.
کاش من پترس او بودم... لوقای او... حواری او... ولی نیستم. من یوحنای کسی هستم که پای حواری نمیشوید دست حواری میبرد.
مرد را به جرمی آوردند. چشمش به مولا افتاد. از دوستان بود. از آنها که هرروز دامن عبایش را میبوئیدند. جرم جرم است. شمیشیر را بالا برد...
«ابن الکواء» دشمنی است در انتظار فرصت. به مرد میگوید:« چه کسی دستت را برید؟» مرد با دست خون چکان بریده بریده و گریه کنان میگوید:«شجاع مکی... با وفائی بزرگوار...»
دستت را بریده باز هم او را با این نامها میخوانی؟
چرا نخوانم؟... ابن الکواء عشق او با گوشت و خونم آمیخته است.
  من یوحنای مسیحی هستم که دست را میبرد   دل را میبرد.
انصافا لیلت! این مرد آیا باور کردنی است؟
مسیح من سختگیر تر از آن بود که تو حتی باورش کنی. گیرم که تو لرزش صادقانه ی صدایم را باور میکردی...تو اگر نه با لب با چشم حتما" میپرسیدی چطور میشود عاشق تیغی بود که برای بریدن دستت بالا رفته و من آنشب چه بیجواب بودم و چه عاشق!
مجسمه در دستهای مسیح تو بود مجسمه ی کبوتری گلی. در او دمید. کبوتر جان گرفت. همه ایمان آوردند. درست همانطور که یک معجزه باید باشد... همام آمد. آدم گلی. گفت:«حرف» گفت:«تشنه ام». مسیح من گفت:«برو خوب باش. خدا با خوبان است» همام گفت:«نه. بیش از این. من تشنه ام. خوبان کی اند؟ چطورند؟». مسیح من میتوانست بگوید:« مومنند   نماز میخوانند  روزه  خمس  زکات...» مثل همه ی آنچه پیامبران گفته اند. ولی نگفت. او که مثل همه نبود.
گفت:«دنیا آنها را میخواهد.نمیخواهندش! اسیرشان میکند جانشان را میدهند تا آزاد شوند... اگر اجلی که خدا خواسته نبود لحظه ای جانشان در کالبد نمیماند پر میکشید......» و باز گفت و گفت و گفت. همام چون صاعقه زده ای بیهوش شد. خشک شد. مجسمه شد!
...و مرد!
دم مسیح تو کبوتر گلی را جان داد دم مسیح من جان آدم گلی را گرفت! چه شباهتی!
...او پنهانیترین لایه ها را هم زلال میخواهد. او کوچکی روحم را جریمه میکند. حتی اگر هزار رکعت نماز آورده باشم. وقتی عیسای انجیل متی نصیحتم میکند کودک میشوم. مهربانانه باید همه را دوست بدارم. با یک اعتراف از گناهانم پاک میشوم. شاد میشوم. میتوانم از شادی برقصم.
روبروی کتاب خطبه های او ناگهان بزرگ میشوم. او ناگهان تمام شادیهایحقیر کودکانه ام را میگیرد. همه سختیهای شگرف رنجهای ژرف و اندوههای سترگ را در کوله ام میگذارد. من باید از غم خلخالی که در دوردستها از پای زنی کشیده میشود بمیرم. چون مرا بزرگ میخواهد.
...باید جانم را بدهم تا دنیا اسیرم نکند.

ليلت ! حزفهايم تمام شد. تنها يك راز تلخ مانده است كه اگر نگويم باز آن ميهماني نا تمام ميماند.

مسيح ما هم مصلوب شد! كاش ميشد اين جمله را همينطور مجهول گذاشت و برايش فاعلي پيدا نكرد؛ اما نميشود! ما مسيحمان را خودمان مصلوب كرديم. با دستها و دلهاي خودمان. باورت ميشود؟

ليلت! باورت ميشود؟ من نميدانم يوحناي او هستم يا يهوداي او؟ اقلا تو ميداني كه اگر روز مرگ عيسي بودي, پترس بودي. در ديري دور, سر به ديوار گذاشته ميگريستي و اين تنها يهودا بود كه كنار صليب ايستاده بود و نگاه ميكرد.

ولي من نميدانم؛ چون همه بودند. يهودا ويوحنا دست در دست. « محبين غال و مبغضين قال» شانه در شانه. آنها كه تا مرزهاي پرستش دوستش ميداشتند و آنها كه خونش را تشنه بودند. همه بوديم. صف در صف ايستاده بوديم ونگاه ميكرديم.

چوب صليبش را از مرغوبترين چوب تراشيديم. از بهترين ها! براق ترين چوبي كه درختي داشت؛ چون ما دوستش داشتيم, عاشقش بوديم. سكوئي از بهترين سنگ برايش براي بالا رفتنش ساختيم. خانقاهي از بهترين نما! نميتوانستم بگويم او را چطور آورديم,اگر خودش در خطبه اي توصيف نكرده بود. او را چون شتري سركش كشيديم تا بالاي سكو! ما دوستش داشتيم. ميخواستيم بالا باشد.

نتوانستيم او را بالا ببريم. قهرمان خندق خيبر بود. هيزم آورديم. آتش به پا كرديم. از آتش نه؛ ازآنها كه در آتش ميسوختند ترسيد. قدم برداشت. از سكويمان بالا رفت. هلهله كرديم: « سياست نميداند! »

صليب آماده بود. او بر سكو بود. پيراهني از پشم به تن داشت؛ ردايي. بند شمشير و نعلينش از ليف خرما بود. پيشاني اش چون زانوي شتر پينه داشت. آن بالا ايستاد؛ رو به رويمان ؛ چشم در چشم : «مردم, من پندهاي همه ي پيامبران را به شما رساندم. آن چه را بايد گفت, گفتم. با تازيانه ام ادبتان كردم؛ اما پند نگرفتيد.هر جور كه خواستم به پيشتان برانم پيش نرفتيد. به هم نپيوستيد. شما را به خدا! آيا در انتظار پيشوائي غير از من هستيد كه راهتان را هموار كند و شما را به حق برساند؟» 

و ما در انتظار پيشوائي غير از او نبوديم و فقط او را ميخواستيم؛ او را بيش از آنكه بايد ميخواستيمش! در چشمهايش خنجري بود كه وجدانمان را تيغ ميزد. چشم از او گرفتيم. به زمين خيره شديم؛ به خاك. مثل هميشه به خاك!

شمشيرش را از كمرش باز كرديم. گفتيم: «حكميت» نه اين كه فكر كني شمشير او بر زمين افتاد, نه! ما مردم مقدسي هستيم. آن را روي دست گرفتيم. داديم مرصع نشان كنند. نگين بزنند تا به ديوار بزنيم.ببوسيم؛متبرك شويم.

صليب آماده بود.او بي ردا, بي شمشير ايستاده بود. هلهله كرديم: « بجنگ! » او به جاي خالي شمشيرش خيره ماند. زمزمه كرديم: « مي ترسد, جنگ نمي داند.» گفت: «برادران من كه خونشان در صفين ريخته شد زياني نكردند؛ چون چنين روزي را نديدند تا جام هاي غصه را سر بكشند و از آب گل آلود اين گونه زنگي بنوشند.» 

ما هنوز چشممان به خاك بود. سر خم كرده بوديم  تا نگاهمان در هم نياميزد. او آن بالا بود؛ بي ردا, بي شمشير.

ليلت! اگر اين جمله را كتاب تاريخ ننوشته بود؛ من غلط ميكردم كه بنويسم. ناگهان دست بر محاسن خود زد. هاي هاي گريست: «كجا رفتند برادران من كه در راه حق جان سپردند؟ كجاست عمار؟ كجاست ابن تيهان؟ كجاست ذو الشهادتين؟ كجايند آدمهاي مثل آن ها كه بر عزم هايشان استوار بمانند؟»

ما بوديم و آنها نبودند. ما بوديم و حواريين آنها نبودند. عما رنبود؛ ابن تيهان نبود؛ مالك نبود. همه را پيش از او كشته بوديم. نه اين كه فكر كني ميخواستيم خيانت كنيم, نه! تنهايي او را مقدس تر ميكرد و ما مردممقدسي بوديم. بعد چشم از چشمهايمان گرفت. نفس راحتي كشيديم. سز بلند كرديم. فكر نكن سرش را خم كرد.نه, بالا را نگاه كرد. دعا ميخواند. ما همه گريه ميكرديم.

مي داني ليلت! ما دعا خواندنش را دوست داشتيم. كاش فقط دعا ميخواند. كاش چشمهايش خنجر نداشت. كاش ملامت نميكرد. كلمه به كلمه دعايش را حفظ كرديم كه هر هفته؛ هر ماه بخوانيم.باوركن ما مردم مؤمني هستيم.

صليب آماده بود. او آماده بود. ما به تماشا ايستاده بوديم. دستهايش را گشود تا براي آخرين بار به آغوشش بخواندمان: «چيزي بپرسيد پيش از اينكه از دستم بدهيد.»

فكر نكن كه دلمان نمي خواست كه به آغوشش برويم. ميخواستيم؛ ولي آنجا, در آغوش او,بوي عجيبي مي آمد كه بوي خاك نبود.ما بي بوي خاك نفسمان بند مي آمد.ليلت ما مجبور بوديم.مي فهمي؟ مجبور بوديم.

آغوش او هنوز باز بود. آن بوي عجيب مي آمد.ما همه كبود شده بوديم.خاك مي خواستيم. حالمان را نمي فهميديم.سه دسته شديم: «قاسطين, مارقين, ناكثين». سه ميخ!

ناكثين دستهايش را به ميخ كوبيدند. خون فواره زد. از دلش يا از دست, نمي دانم. درست نمي ديدم. تقصير خودش بود.چرا هر وقت ما را ميديد آغوش ميگشود. ما دوست داشتيم تصوير اورا همينطور روي آغوش باز براي خودمان ثابت نگهداريم. براي همين اين ميخها را زديم. مصلوبش كرديم. او را دوست ميداشتيم. 

آخ, فكر نكني مردم حق ناشناسي هستيم. همان لحظه كه با يك دست ميخ سوم را ميزديم, با دست ديگر از او تصوير مي كشيديم.؛ شمايلي طلايي. همه بر گردنهايمان آويختيم تا هر روز به لب بگذاريم. ببوسيم شمايلش را؛ نامش را...

تمام شد. همه چيز تمام شد. او مصلوب بود. ما همهمه كرديم: «الله مولانا علي!»

ليلت! نامه اي كه باز روي ميزمتا ژانويه بعد ميماند تمام شد. كاغذم خيس خيس است.راستي باز هم بگويم : «كريسمس مبارك!»
رضا

حکايت ذغال و ...
پنجشنبه ۱۱ امرداد ،۱۳۸٦

دستم خیلی داره می سوزه. نمی دونم باهاش چه کار کنم! نه با دستم نه با این ذغال گداخته که هر لحظه داغتر می شه.

شاید بهتر باشه که بندازمش و ... شاید هم نه. شاید باید از رنگ سرخش که هر لحظه سرخ تر می شه لذت ببرم.

آخر این تردید موهامو سفید می کنه . مثل خاکسترهای این ذغال کف دستم. تردید بین انداختن یا نگهداشتنش.

واقعیت زندگی همین تردیده. همین انتخاب بین نگهداشتن و انداختن ذغال .

اینکه از چه چیز این ذغال باید لذت برد وقتی داری از درد سوختنش به خودت می پیچی؟ شاید از همین درد کشیدنش باید لذت برد. شاید از رنگ و لعاب این ذغال گداخته. شاید هم از فکر اینکه بالاخره یه روز این ذغال هم خاکستر میشه و همین خاکستر مرحم این زخم سوخته می شه.

شاید هم اصلا این ذغال برای لذت بردن نباشه. فقط باید تحملش کرد. مثل خیلی چیزهای دیگه که مجبوری تحملشون کنی.

بگذرم!  اینا همه فلسفه بافی و مطول نگاریه. مساله مهم الان سوختن دست منه و چجوری نگهداشتن این ذغال. فقط همین!

رضا

بابا لنگ دراز
چهارشنبه ۱٠ امرداد ،۱۳۸٦

یادت می آد؟ اونروز که داشتیم با هم صحبت می کردیم.

گفتم بیا یه جور زندگی کن که سلمان بشی.

گفتی ما کجا و سلمان کجا . نه بابا ! نمیشه...

گفتم خوب یه جور زندگی کن که امام خمینی بشی.

گفتی امام از بزرگمردان تاریخه .  آخه نمی شه که ...

گفتم باشه. یه جور زندگی کن که شهید چمران باشی ....

باز هم گفتی چمران که نمی شه. آخه من نه فیزیک پلاسما چیزی حالیمه نه شعر می گم نه عارفم نه جنگجو ....

من می خوام مثل هری پاتر باشم . نه! مثل آرنولد. نه! شاید هم مثل مرد عنکبوتی یا مثل .... من می خوام قهرمان باشم. یه قهرمان واقعی.

الان کلی از اون روز میگذره و تو هیچی نشدی. نه آرنولد شدی، نه مرد عنکبوتی، نه جنیفر لوپز، نه ...

آخه بیچاره! تو که اینقدر کارتونی و تخیلی فکر می کنی لا اقل برای یه نفر بابا لنگ دراز باش ...

می فهمی ! یا باز هم داری تخیل می کنی و می خندی ....

رضا

ماه من از پرده بيرون شد....
سه‌شنبه ٢٦ تیر ،۱۳۸٦

شکر خدا که در این روزهای گرم و آفتابی‌‌، با این همه گرمازدگی و سوختگی، دوباره در زیر سایه دیوار ملک تو مأوا گرفته ام.

دوباره روز، روز توست. ملک، ملک توست. . رضا هم رضای تو .... 

رضا

تایپ نوشته ای از روی آنتایپی
چهارشنبه ٢٠ تیر ،۱۳۸٦

چقدر اذیت می کنی هم سایه !!!

از  همان وقتی که می آیی آروزی رفتنت را می کنم...

ای کاش هیچ دیواری نبود تا تو هم سایه نمی شدی...

یا هیچ خورشیدی نبود....

یا من نبودم ....

نمی دانم! چقدر اذیت می کنی هم سایه....

رضا

من بت تن، تن بت من
چهارشنبه ۱۳ تیر ،۱۳۸٦

بعضی وقتا یه خونه تکونی حسابی لازمه. آشغال که زیاد شد نه مهمان راحته نه صاحب خانه.  مهم اینه که آدم از خونه تکونی نترسه.

ترس نداره!! فقط یه سری بت که ساختی می شکنه و یه ریزه سخت می شه. عوضش زندگی کردن تو یه خونه تمیز خیلی حال می ده...

بت شکنی کار آدمای انقلابیه. خونه تمیز هم حق آدمای انقلابیه. مثل تو!!! و شاید مثل من...

رضا

هر دم از اين باغ بری می رسد....
شنبه ٢ تیر ،۱۳۸٦

همش همینه که نوشتم...











حالا اگه فهمیدی.....

رضا

بلبی برگ گلی خوشرنگ در منقار داشت....
سه‌شنبه ٢٩ خرداد ،۱۳۸٦

پرده اول

قَالَ رَبِّ اشْرَحْ لِي صَدْرِي «25»  وَيَسِّرْ لِي أَمْرِي «26»  وَاحْلُلْ عُقْدَةً مِّن لِّسَانِي «27»  يَفْقَهُوا قَوْلِي «28»  وَاجْعَل لِّي وَزِيرًا مِّنْ أَهْلِي «29»  هَارُونَ أَخِي «30»  اشْدُدْ بِهِ أَزْرِي«31»

 ***

پرده دوم

یا علی أنت منی بمنزلة هارون من موسى إلا أنه لا نبی بعدی .....

 ***

پرده سوم

أَلَمْ نَشْرَحْ لَكَ صَدْرَكَ «1»  وَوَضَعْنَا عَنكَ وِزْرَكَ «2»  الَّذِي أَنقَضَ ظَهْرَكَ «3»  وَرَفَعْنَا لَكَ ذِكْرَكَ «4»

 *** 

پرده آخر

  قَالَ ابْنَ أُمَّ إِنَّ الْقَوْمَ اسْتَضْعَفُونِي وَكَادُواْ يَقْتُلُونَنِي فَلاَ تُشْمِتْ بِيَ الأعْدَاء وَلاَ تَجْعَلْنِي مَعَ الْقَوْمِ الظَّالِمِينَ 

چون که شد موسی مقیم طور عشق        در پی اجرای امر نور عشق

امر امت را به هارون وانهاد                         در مقام رهبری او را نهاد

یک دو روزی چون ز امت دور شد                  چشمها از دیدن حق کور شد

سست شد دلها به آئین خدا                      سامری شد رهزن دین خدا

گفت ای مردم موسی چون کنید                 بیعت آخر از چه با هارون کنید

گر دمی آئید همچون هاله ای                     تا بسازم از طلا گوساله ای

الغرض دلها همه گمراه شد                        فتنه در قوم کلیم الله شد

جای آئین خدا بدعت نشست                     جای پیمان خدا بیعت نشست

مردمان راندند یاس و لاله را                        جای حق بشاندند آن گوساله را

گفتم از هارون و موسی بر ملا                    یادم آمد گفته خیرالورا

بارها گفتا بدین مضمون نبی                      من چو موسی باشم و هارون علی

شیعیان عمق عزا را بنگرید                         شاهد این مدعا را بنگرید

چون که احمد سوی طور عشق رفت           از دل یثرب چو نور عشق رفت

سامری در شهر خود گوساله ساخت           یک شبه امر امامت رنگ باخت

قوم موسی بانی بدعت شدند                    قوم احمد دشمن عطرت شدند

قوم موسی بت پرستی ساز کرد                 قوم احمد مشرکی آغاز کرد

قوم موسی فتنه ای حساس کرد                قوم احمد طرح قتل یاس کرد

قوم موسی خانه ای آتش نزد                     سینه ای نشکست آنجا با لگد

سامریان مدینه کیستند                            مجریان طرح کینه کیستند

ازدحام کوی ال الله چیست                         این که در خون غوطه ور گردیده کیست

کی شرر بر باب بیت الله زد                         شعله بر جان کلیم الله زد

دست هارون مدینه بسته شد                    فاطمه از دست مردم خسته شد

لرزه بر عرض و سماء افتاده است                 یاس حیدر زیر پا افتاده است

صدق با دست مکذب کشته شد                 حامی هارون یثرب کشته شد

رضا

حرفی نيست جز شرمندگی
یکشنبه ٢٧ خرداد ،۱۳۸٦

بمب....

این دومین بار است.

باز هم ویرانی خانه پدری.

باز هم تکرار تاریخ ...

باز هم توطئه به ارث رسیده آل مروان و بنی عباس .

باز هم ناراحتی و خشم ما از جسارت دشمن...

باید کاری کرد برای غربت مولا!

 

 بمب....

این هزارمین بار است.

باز هم خون به دل شدن پدری.

باز هم تکرار هفته های گذشته ....

باز هم اعمال من و توطئه های نفسم.

باز هم بی تفاوتی من از پرونده سیاهم ...

باید کاری کرد برای غربت مولا!

تو بگو!

برای کدامین تسلیت بگویم....

برای کدامین داغ شرمسار شوم ....

برای داغی که دشمن بر دلت می گذارد یا داغی که .....

بگذرم ... خلاصه اینکه حرفی نیست جز شرمندگی.

 

 

رضا

مانده بابا
سه‌شنبه ٢٢ خرداد ،۱۳۸٦

زیباتر آنچه مانده ز بابا از آن تو                       بد ای برادر از من و اعلا از آن تو 

این تاس خالی از من و آن کوزه‌ای که بود        پارینه پر ز شهد مصفا از آن تو 

یابوی ریسمان گسل میخ کن ز من               مهمیز کله تیز مطلا از آن تو 

آن دیگ لب شکسته‌ی صابون پزی ز من         آن چمچه‌ی هریسه و حلوا از آن تو

این غوچ شاخ کج که زند شاخ، از آن من        غوغای جنگ غوچ و تماشا از آن تو

این استر چموش لگد زن ازآن من                 آن گربه‌ی مصاحب بابا از آن تو

از صحن خانه تا به لب بام از آن من              از بام خانه تا به ثریا از آن تو

 شعر از وحشی بافقی هست. توضیحش رو تو یه یادداشت دیگه می نویسم.

رضا

صدای پای ...
یکشنبه ٢٠ خرداد ،۱۳۸٦

هنوز غرق هزاران گناه پنهان است     همان كسي كه نگاهش شريك شيطان است

دوباره بوي زليخا درون من پيچيد        و باز يوسف روحم اسير زندان است

كوير مي چكد از آسمان چشمانت      ببين كه فكر نگاهم نماز باران است

هزار دختر كولي هنوز مي رقصند       و باز فكر پسر هاي ده پريشان است

                                            *** 

صداي پاي خدا روي بام ها گم شد      دوباره سجده انسان به سوي شيطان است

(اسم شاعر یادم نیست)

رضا

دوش رفتم به در میکده خواب آلوده ....
دوشنبه ٧ خرداد ،۱۳۸٦

دوباره هوای گرفته یک فضای بسته و خواب آلودگی یک جمع فرهیخته. جائیکه حتی تو هم با کلی ادعا، خوابت می گیره و تمام نیروت صرف دست و پنجه نرم کردن با خواب آلودگی میشه. توی یک اتاق با فضای بسته و خواب آور با کلی آدم که دارن خمیازه می کشن، دیگه اهمیت نداره تو کی هستی، مهم اینه که تو هم اونجا داری نفس می کشی و با همه اون آدمها همنفسی. درنهایت تو هم خوابت می بره، یا لااقل خمار میشی. الان تو فقط دو راه داری. یا اینکه مثل بقیه بخوابی یا از اتاق بیرون بری. شاید هم بتونی خودتو به کاری مشغول کنی. البته اگه خوابت نبره و بتونی بیدار بمونی.

راستی یه سوال! چهار هزار نفر اگه جایی جمع بشن یعنی چقدر؟ با چه احتمالی هر چهارهزار نفر خوابند؟ اگه بشنوی 100% همه خوابند باور می کنی؟ اگه باور هم نکنی مهم نیست. مهم اینه که اتفاق افتاده. می تونه دوباره هم تکرار بشه! می تونه چهارهزار نفر یا شاید بیشتر دوباره همه با هم بخوابند . حتی من و تو هم. من و تویی که ما میشیم.چند نفر از اون چهارهزار نفر. ولش کن! ما نباید ذهنمونو مشغول این حرفها کنیم. ما کلید حل مشکلات بزرگتریم. ما اصلا هم اون مشکل بزرگ نیستیم. حتما اون چهارهزار نفر مشکل بزرگ بودند البته بدون من و تو . چون ما همیشه خوبیم. چون فکر می کنیم آدم خوبه فیلم ما هستیم. مثل همه اون چهارهزار نفر که فکر کردند آدم خوبه فیلم هستند. ولش کن! اصلا ذهن فعالتو درگیر این پراکنده گویی ها نکن. حتما ذهنت کارهای مهم تری داره. حتما!  

 

رضا

ياد باد آنکه سر کوی توام منزل بود
جمعه ٤ خرداد ،۱۳۸٦

دیشب کسی برای تو سجاده وا نکرد         بغضی ترک نخورد و گلویی صدا نکرد

انگار من بدون حضور تو راحتم                   وقتی کسی برای ظهورت دعا نکرد

وقتی که دامن تو رها شد ز دست من        دست گناه دامن ما را رها نکرد

در روزگار ما تو بیابان نشین شدی             خاکم به سر که این دل ما هم حیا نکرد

توبه از اینکه دل بی بند و بار ما                 جایی برای آمدن یار وا نکرد

داشتم به گذشته ها فکر می کردم . به گذشته هایی که خیلی هم دور نیست. اون وقت ها که کلی سر و سِر با دوستامون داشتیم. یادمه قبلا همینجا قصه بازی های خودمون رو نوشته بودم . کارهایی که مثل بازی می مونه و وقتی زندگی جدی تر می شه اونا هم تعطیل می شه. قبلنا شاید هر شب دعا می کردیم. لا اقل یادمون بود که هست. که وجود داره. اما الان وقتی هم که می شنویم که به او (علیه السلام) نسبت وهم و خیال دادن خیلی هم ناراحت نمی شیم. حتی زحمت عصبانی شدن را هم به خودمون نمی دیم. با یه برچسب سیاسی یا هر چیز دیگه براحتی از کنارش رد می شیم. با این توجیه که ما کارهای مهم تری داریم. ما الان خیلی مهمیم. ما کلید حل مشکل های بزرگیم. ما .... شاید ما همون مشکل بزرگه باشیم .

بگذریم. هر چی که هستیم مهم اینه که بدون حضور او (علیه السلام) راحتیم....

رضا

چه اتفاقهایی که می افتند!!!
چهارشنبه ٢ خرداد ،۱۳۸٦

چند روز پیش بطور اتفاقی یه راون نویس جدید خریدم. شاید بخاطر همین روان نویسه هست که خیلی زیاد تر شده. خوشحالی ام رو می گم.از اون موقع تا حالا احساس می کنم خوشحال ترم .

فکر می کنم شاید اگر هرکسی کار خودش رو خوب انجام بده، همه خوشحال تر خواهند بود و بالتبع زندگی برای همه راحت تر می شه. مثلا بطور اتفاقی همین سهیل. اگه کارشو خوب انجام بده یقینا همه خوشحال تر خواهند بود. اتفاقا خودش هم همینطور.

اتفاقا از چند روز پیش هم گوشی موبایلم افتاد و شکست. از اون موقع یک درمیون بطور اتفاقی کار می کنه. اتفاقا تر هم اینکه باز هم زیادتر شده. خوشحالی ام رو می گم.

دوباره بطور اتفاقی فکر می کنم هر اتفاق بدی که افتاده، می تونست خیلی بدتر باشه. مثلا اینکه دیگه من گوشی موبایل نداشته باشم و سیم کارتم بطور اتفاقی فقط کاربرد تزئینی داشته باشه.

آخرش اینکه باز هم بطور اتفاقی به این نتیجه رسیدم که تک تک این اتفاقات زندگی منو می سازه. هیچ اتفاقی هم بد مطلق نبوده. الان که دقت می کنم می بینیم بدترین اتفاق ها هم  لزوما نتیجه بدی نداشته. فقط اگه آدما بطور اتفاقی دیدشونو نسبت به اتفاقهای افتاده عوض کنند خیلی اتفاقهای جدید و خوبی می افته . مثل همین اتفاقی که قراره برای هممون بیافته ....

رضا

پیرانه سرم عشق جوانی به سر افتاد
سه‌شنبه ۱ خرداد ،۱۳۸٦

خدابیامرزه پدر حاج آقا رو! بالاخره یه ریزه وقت گیر اومده تا این بیغوله رو آپش کنم. چند روز پیش یه داستان کوتاه از یکی از دوستان خوندم. هم خیلی زیبا بود و هم یاد عهد شباب افتادم و به قول گفتنی پیرانه سرم عشق جوانی به سر افتاد ...

شاید حال و حوصله داشتم و دوباره نوشتم.یه دستی هم به سروگوش این بی نوا کشیدم.  شایدم نه. مهم اینه که اثبات بشه حال توی زندگیه آداما تاثیر بسزایی داره.

رضا

عالم اسير نام توست ابالفضل
چهارشنبه ٧ تیر ،۱۳۸٥

برای مادر عباس ...
سلام زهرا جان! خون شده چرا جگرت؟            مدينه پر شده از كربلای دور و برت
برای مادر عباس چيست بهتر ازين                   خبر بياوری از لاله های در سفرت
خدا كندكه نگويی و نشنوم چه شده است        كه آتشم زده آن چشم های سرخ وترت
برای اين زن تنهای شهر قصه بگو                     زغيرت پسرم، نه درست تر پسرت!
چهار پاره جگر داشتم كه توفان برد                   فدای بازوی در خون نشسته وكمرت
هنوز بانوی آب و شكوفه دل خون است              زهرم آتش وآن كربلای پشت درت!
دو بازوی قلم آورده ای نه بانو جان؟؟!                دو چشم ناز ابولفضل هم فدای سرت!
سرت سلامت ایكاش مرده بودم من!                 نمی رسيد به من داغ آخرين خبرت
سرحسين(ع)؟ سرنیزه؟ خيزران و تنور؟              چقدر خون شده بانوی خسته دل جگرت؟
نگو و آتش اين سينه را زياد نكن                        چگونه بشنوم از داغ های بيشترت

امير مرزبان

رضا

ما با ولای تو زنده ايم يا زهرا
شنبه ۳ تیر ،۱۳۸٥

ای که ره بستی به زهرا در ميان کوچه ها

گردنت را می شکست آنجا اگر عباس بود

رضا

ما به ولای تو زنده ايم يا زهرا
شنبه ٢٠ خرداد ،۱۳۸٥

اللَّهُمَّ الْعَنْ صَنَمَيْ قُرَيْشٍ وَ جِبْتَيْهَا وَ طَاغُوتَيْهَا وَ إِفْكَيْهَا وَ ابْنَتَيْهِمَا

اللَّذَيْنِ خَالَفَا أَمْرَكَ وَ أَنْكَرَا وَحْيَكَ وَ جَحَدَا إِنْعَامَكَ وَ عَصَيَا رَسُولَكَ وَ قَلَّبَا دِينَكَ وَ حَرَّفَا كِتَابَكَ وَ عَطَّلَا أَحْكَامَكَ وَ أَبْطَلَا فَرَائِضَكَ وَ أَلْحَدَا فِي آيَاتِكَ وَ عَادَيَا أَوْلِيَاءَكَ وَ وَالَيَا أَعْدَاءَكَ وَ خَرَّبَا بِلَادَكَ وَ أَفْسَدَا عِبَادَكَ.

اللَّهُمَّ الْعَنْهُمَا وَ أَنْصَارَهُمَا فَقَدْ أَخْرَبَا بَيْتَ النُّبُوَّةِ وَ رَدَمَا بَابَهُ وَ نَقَضَا سَقْفَهُ وَ أَلْحَقَا سَمَاءَهُ بِأَرْضِهِ وَ عَالِيَهُ بِسَافِلِهِ وَ ظَاهِرَهُ بِبَاطِنِهِ وَ اسْتَأْصَلَا أَهْلَهُ وَ أَبَادَا أَنْصَارَهُ وَ قَتَلَا أَطْفَالَهُ وَ أَخْلَيَا مِنْبَرَهُ مِنْ وَصِيِّهِ وَ وَارِثِهِ وَ جَحَدَا نُبُوَّتَهُ وَ أَشْرَكَا بِرَبِّهِمَا فَعَظِّمْ ذَنْبَهُمَا وَ خَلِّدْهُمَا فِي سَقَرَ وَ ما أَدْراكَ ما سَقَرُ لا تُبْقِي وَ لا تَذَرُ.

اللَّهُمَّ الْعَنْهُمْ بِعَدَدِ كُلِّ مُنْكَرٍ أَتَوْهُ وَ حَقٍّ أَخْفَوْهُ وَ مِنْبَرٍ عَلَوْهُ وَ مُنَافِقٍ وَلَّوْهُ وَ مُؤْمِنٍ أَرْجَوْهُ وَ وَلِيٍّ آذَوْهُ وَ طَرِيدٍ آوَوْهُ وَ صَادِقٍ طَرَدُوهُ وَ كَافِرٍ نَصَرُوهُ وَ إِمَامٍ قَهَرُوهُ وَ فَرْضٍ غَيَّرُوهُ وَ أَثَرٍ أَنْكَرُوهُ وَ شَرٍّ أَضْمَرُوهُ وَ دَمٍ أَرَاقُوهُ وَ خَبَرٍ بَدَّلُوهُ وَ حُكْمٍ قَلَبُوهُ وَ كُفْرٍ أَبْدَعُوهُ وَ كَذِبٍ دَلَّسُوهُ وَ إِرْثٍ غَصَبُوهُ وَ فَيْ‏ءٍ اقْتَطَعُوهُ وَسُحْتٍ أَكَلُوهُ وَ خُمْسٍ اسْتَحَلُّوهُ وَ بَاطِلٍ أَسَّسُوهُ وَ جَوْرٍ بَسَطُوهُ وَ ظُلْمٍ نَشَرُوهُ وَ وَعْدٍ أَخْلَفُوهُ وَ عَهْدٍ نَقَضُوهُ وَ حَلَالٍ حَرَّمُوهُ وَ حَرَامٍ حَلَّلُوهُ وَ نِفَاقٍ أَسَرُّوهُ وَ غَدَرٍ أَضْمَرُوهُ وَ بَطْنٍ فَتَقُوهُ وَ ضِلْعٍ كَسَرُوهُ وَ صَكٍّ مَزَّقُوهُ وَ شَمْلٍ بَدَّدُوهُ وَ ذَلِيلٍ أَعَزُّوهُ وَ عَزِيزٍ أَذَلُّوهُ وَ حَقٍّ مَنَعُوهُوَ إِمَامٍ خَالَفُوهُ.

اللَّهُمَّ الْعَنْهُمَا بِكُلِّ آيَةٍ حَرَّفُوهَا وَ فَرِيضَةٍ تَرَكُوهَا وَ سُنَّةٍ غَيَّرُوهَا وَ أَحْكَامٍ عَطَّلُوهَا وَ أَرْحَامٍ قَطَعُوهَا وَ شَهَادَاتٍ كَتَمُوهَا وَ وَصِيَّةٍ ضَيَّعُوهَا وَ أَيْمَانٍ نَكَثُوهَا وَ دَعْوًى أَبْطَلُوهَا وَ بَيِّنَةٍ أَنْكَرُوهَا وَ حِيلَةٍ أَحْدَثُوهَا وَ خِيَانَةٍ أَوْرَدُوهَا وَ عَقَبَةٍ ارْتَقَوْهَا وَ دِبَابٍ دَحْرَجُوهَا وَ أَزْيَافٍ لَزِمُوهَا وَ أَمَانَةٍ خَانُوهَا.

اللَّهُمَّ الْعَنْهُمَا فِي مَكْنُونِ السِّرِّ وَ ظَاهِرِ الْعَلَانِيَةِ لَعْناً كَثِيراً دَائِباً أَبَداً دَائِماً سَرْمَداً لَا انْقِطَاعَ لِأَمَدِهِ وَ لَا نَفَادَ لِعَدَدِهِ يَغْدُو أَوَّلَهُ وَ لَا يَرُوحُ آخِرَهُ لَهُمْ وَ لِأَعْوَانِهِمْ وَ أَنْصَارِهِمْ وَ مُحِبِّيهِمْ وَ مُوَالِيهِمْ وَ الْمُسَلِّمِينَ لَهُمْ وَ الْمَائِلِينَ إِلَيْهِمْ وَ النَّاهِضِينَ بِأَجْنِحَتِهِمْ وَ الْمُقْتَدِينَ بِكَلَامِهِمْ وَ الْمُصَدِّقِينَ بِأَحْكَامِهِمْ.

سپس چهار مرتبه تکرار می کنی 
 اللَّهُمَّ عَذِّبْهُمْ عَذَاباً يَسْتَغِيثُ مِنْهُ أَهْلُ النَّارِ آمِينَ رَبَّ الْعَالَمِينَ

رضا

 
مطالب پیشین

RSS Feed


add to google bookmarks
add to yahoo bookmarks
add to msn bookmarks
add to my feedster
Subscribe with Bloglines
add to netvibes
add to live